ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
476
قصص الانبياء ( فارسى )
چون بامداد بود جرجيس عليه السّلام بيامد و پيش داذيانه بيستاد . ملك گفت اى جرجيس من از كار تو عاجز شدم اكنون با من يكى كار بكن . تو اين بت افلون را سجده كن تا من بخداى تو بگروم . جرجيس گفت بت را سجده كردن روا نباشد و هركه بت را سجده كند كافر باشد و دوزخى . پس ملك حيلت كرد و جرجيس را بخانهء خود برد تا مردمان چنان دانند كه جرجيس در فرمان ملك آمد . پس بفرمود تا جرجيس را طعامهاى بسيار آوردند ، هيچ نخورد . آن شب آنجا بود ، همه شب نماز مىكرد و توريت ميخواند و زن ملك ديد . چون بامداد شد زن ملك پيش جرجيس آمد و ايمان آورد و بخداى بگرويد . پس خبر در شهر افتاد كه ملك جرجيس را بمال بفريفت . اكنون جرجيس مر بت افلون را سجده خواهد كردن . خلق همه روى بنهادند و مىآمدند تا نظاره كنند كه جرجيس مربت افلون را سجده چون خواهد كردن . و آن پيرزن كه جرجيس بخانهء او بزندان بود پسركى داشت مقعد و زن آن روز او را برداشت و بنزديك جرجيس آورد ، و گفت نه تو مرا وعده كردى كه اين پسرك ترا دعا كنم تا درست گردد ؟ گفت آرى . پس جرجيس دست برداشت و دعا كرد . پسرك درست شد و از گردن مادر فرود آمد و دويدن گرفت . پس جرجيس قصد بتخانه كرد و خلق ] b 732 [ جمله نظاره ايستاده مؤمن و كافر ، تا خود جرجيس چه خواهد كردن . چون جرجيس عليه السّلام پاى از در بتخانه درنهاد گفت اى بتان سجده كنيد مر آن خداى را كه آفريدگار و پروردگار همه عالم اوست ، و سجده كردن و پرستيدن او را سزاست . پس آن بتان بيكباره همه به روى درافتادند . مردمان چنان دانستند كه جرجيس مر بتان را